یکی از ماجراهای جالب رفتن به ویلای باباجون و مامان جون

سلام دخملی

میخوام یکی از ماجراهای جالب و باحالی که توی ویلای باباجون و مامان جونِ دردونه اتفاق افتاده رو واستون تعریف کنم:

یه روز از روزایی که اونجا بودیم؛ من از خواب پا شدم که برم وضو بگیرم و نماز بخونم که، دردونه چشاشو باز میکنه و میبینه که دایی محمد خواب و به نظر میرسه سردش هستناراحت دخملی مهربون ما پتویی بر میداره و کشون کشون میبره کنار دایی محمد و پتو رو میندازه روی دایی و بعد هم با دستای کوچولوش روی پتو میزنه و پتو رو صافش میکنهتصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , در وبلاگ "*.۩۞۩ کل کل دختر و پسر ۩۞۩.*" و  میره روی تشکش میخوابه و پتوی خودش رو میندازه روی خودش.

این  ماجرا رو مامان جون دردونه که بیدار  بوده و دخملی رو تماشا میکرده واسم تعریف کرده

خدایا دخملی مهربونمون رو واسمون حفظش کنفرشته

دردونه، من و بابایی هوارتا دوست داریییییییییییییییییمماچماچماچ

بای بای



[موضوع : ]
[ شنبه 22 تير 1392 ] [ 10:09 ] [ مامان ساینا ] [ ]
قربون عزیز گفتن دخملی

سلام

میخوام یه ماجرای جالب از ...رفتن مامان دخملی براتون تعریف کنم

چند روز پیش رفتم ... و دخملی اومد پشت در ... و در می زد

من وقتی میخوام دخملی رو صدا کنم بهش میگم عزیز؛ اونم وقتی در می زد میگفت: عزییییییییز عزییییییییز

جواب دادم چی می گی دختر گلم

و دخملی گفت: در با (در رو باز کن)

برای خودم خیلی جالب بود و خنده دار

گفتم شما هم بدونین چه دخمل مهربونی دارمniniweblog.com



[موضوع : ]
[ دوشنبه 17 تير 1392 ] [ 11:07 ] [ مامان ساینا ] [ ]
ساینا و عروس


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید





[موضوع : ]
[ 16 تير 1392 ] [ 11:08 ] [ مامان ساینا ] [ ]
دخملی و آب دادن به گُلا

راستی تا یادم نرفته ماجرای جالبی رو از آب دادن به گلا و درختا براتون تعریف کنم:

چند روز پیش باباییِ ساینا به گلا و درختای توی حیاط  آب می داد که چند لحظه ای بابایی شلنگ آب رو میذاره کنار باغچه  که بره شیر آب رو ببنده و بعدش با ساینا بیان داخل خونه که ساینای بلا شلنگ آب رو میگیره روی سرش و خودش رو خیس خیس میکنه و کلی میخنده

دخملمون خیلی شیطون شده



[موضوع : ]
[ شنبه 15 تير 1392 ] [ 19:05 ] [ مامان ساینا ] [ ]
ساینا و مهمونی

امروز با بابایی و دخملی رفتیم مهمونی (بابا و مامان و داداش و زن داداش عمو احد از کربلا اومده بودن) دخملی لباس یشمی با مغزی های سرخابی گلدار پوشیده بود و گل موی صورتی قلبی

توی آشپزخونه دخملی آب خواست و بهش آب دادم وقتی یه کم آب خورد گفت: سده

دادش عمو احد گفت ساینا چون یه دونه دایی داره همش بغل داییش میشه و ساینا واسه اینکه دل خاله خانمی رو نشکنه بلافاصله بغل خاله جون رفت

دخملی پابرهنه رفته بود توی حیاط با بچه ها بازی میکرد و بدو بدو

بس که دخملی شیطونی کرد سرش محکم خورد توی دیوار، جالب اینکه همه(بابایی ، عمو احد، خاله جون و دایی جون) موقع اینکه سرش خورده بود تو دیوار اومدن پیششش که نکنه خدایی نکرده دخملی طوریش شده باشه

موقع خداحافظی طوری به احمد آقا چسبیده بود خندهتعجبکه از بغلشون پایین نمی اومد که با هر بهانه ای شد از بغل احمدآقا اومد تو ماشین

وقتی میخواست خداحافظی کنه خودش رو انداخته بود روی شیشه ماشین و بای بای میکردلبخند

راستی دخملی به آینوش میگفت: آینی

گوجه:دده

امان از دخملی با این شیطونی هاش و ناز اوردناشقلبماچ

بای بای



[موضوع : ]
[ سه شنبه 11 تير 1392 ] [ 23:49 ] [ مامان ساینا ] [ ]
دختر بابا...

سلام عزیز دردونه ی مامان

 امروز 3 تیر، نیمه شعبان

دخملی امروز داشت با اسباب بازی هاش بازی می کرد که بابایی شروع به سربه سر گذاشتن دخملی کرد و چند دقیقه ای یه دفعه می گفت بیاااااااااااااااابیااااااااااااااااااا... وقتی دخملی بازی رو کنار میگذاشت و میرسید به بابایی ، بابایی بغلش نمی کرد  و اون دست از پا درازتر برمی گشت تا به بازیش ادامه بده

خلاصه چندین دفعه بابایی این کار رو کرد و من ناراحت شدم و گفتم مگه کرم داری دخملی رو اذیت نکن نفس مامان که به حرفای مامانی گوش می داد چند لحظه بعد به بابایی گفت کرم و رفت ادامه بازیش رو کنه این کار دخملی اینقده جالب بود که من و بابایی ساعت ها به این ماجرا میخندیدیم و بعداز ظهر هم به ماماجونینا زنگ زدم و ماجرا رو براشون تعریف کردم راستی خاله جون هم خونه مامان جونینا بود

دخمل نازم من و بابایی خیلی دوست داریم



[موضوع : ]
[ دوشنبه 3 تير 1392 ] [ 17:08 ] [ مامان ساینا ] [ ]
شیطنت های هستی مامان

سلام عزیز دردونه ی مامان

امروز با عمو حمید و خاله فرزانه رفتیم باغ شازده ماهان 

نفس مامان چون خیلی از گرما بدت میاد و صورت و بدنت توی گرما میرزه بیرون ، رفتی وسط جویی که اونجا بود نشستی و ادا در میاوردی خاله فرزانه و عمو حمید که دوربین همراهشون بود تند و تند و با ژستای جورواجور از عسلی مامان عکس می گرفتن

آب توی کتری میریختی و دوباره آبا رو میریختی توی جوی آب

تا چیزی بهت می گفتیم دستای عزیزت رو میزدی توی آبا و بازی میکردی

 خلاصه  که امروز خیلی خوش گذشت

فرشته کوچولو به اندازه ی تمام دنیا دوست داریمبغلماچ



[موضوع : ]
[ جمعه 31 خرداد 1392 ] [ 22:28 ] [ مامان ساینا ] [ ]
صفحه قبل 1 2 صفحه بعد